Sunday, 12. June 2011  ir  
به سازگاري انديشه هاي مولانا با تئوري كوانتوم توجه كنيم كه چگونه مولانا از حركات ذرات ابتدائي و جنب و جوش آنان سخن مي...

به سازگاري انديشه هاي مولانا با تئوري كوانتوم توجه كنيم كه چگونه مولانا از حركات ذرات ابتدائي و جنب و جوش آنان سخن مي گويد:

به سازگاري انديشه هاي مولانا با تئوري كوانتوم توجه كنيم كه چگونه مولانا از حركات ذرات ابتدائي و جنب و جوش آنان سخن مي گويد:

هيچ چيزي ثابت و بر جاي نيست

جمله در تغيير و سير سرمدي است

ذره ها پيوسته شد با ذره ها

تا پديد ايد همه ارض و سماء.

تا كه ما آن جمله را بشناختيم

بهر هر يك اسم و معني ساختيم

ذره ها از يكديگر بگسسته شد

باز با شكل دگر پيوسته شد

ذره ها بينم كه از تركيبشان

صد هزاران آفتاب آمد عيان

صد هزاران نظم و آئين خدا

علت صوري اين خورشيدها

باز اين خورشيد ائين ها

بر گرفته سوي گرداب فنا

اي زمين پست بي قدر و بها

با تمام برها و بحرها

انچه داري در طريق كهكشان

از ثوابت يا كه از سيارگان

جملگي تركيبشان زين ذره ها

تا كه روزي مي شويد از هم جدا

ما در دو جهان خرد و كلان ، يعني جهان كوانتومي و جهان بزرگتر از اتم ، اين تغيير ، اين عدم ثبات ، و اين سير جاوداني را مي بينيم.

اتمها و مولوكولها دائم در حركت هستند.اتمها و مولكولها در اين حركت دچار تغيير و تكامل مي شوند.معجزه هستي در همين سير سرمدي يا سير جاوداني است. چون ذرات بدون حركت تكاملي نمي توانند حيات را در جائي از عالم به وجود آورند ، پس حركت عامل بزرگ در تكامل هستي است.كه از اشعار مولانا به خوبي استنباط مي شود.به اين شعر مولانا توجه كنيم :

بار ديگر اين ذرات اشنا

غرق مي گردند در گردابها

مولانا در قرن هفتم هجري ، برابر با قرن سيزدهم ميلادي زندگي مي كرده است. در آن زمان يك تلسكوپ ابتدائي كه در زمان گاليله ساخته شد، وجود نداشت ، چه رسد به تلسكوپ قدرتمندي چون تلسكوپ هابل.اما عكسهائي كه تلسكوپ هابل از كهكشانها انداخته و يا مدلهائي از كهكشانها كه به وسيله دانشمندان باتوجه به عكسها و اطلاعاتي كه تلسكوپ هابل و عكسهاي ديگر تلسكوپ هاي جهان مخابره مي كنند طراحي شده اند، همه نشان دهنده شكلي از يك گرداب بزرگ است كه ذرات به دور مركز گرداب چرخ زده و از ميان آن ذرات ، يك ستاره از ابر و غبار كيهاني زاده مي شود. مولانا با چه ديدي توانسته منظره چرخش ذرات در كهكشانها را مشاهده كند.

خردي كه در اشعار مولانا موج مي زند در تمام مكاتب فلسفي و عرفاني جهان استنباط مي شود. در اوپانيشادهاي هند آمده است ، روح زميني در انسان ، و روح خورشيد در آن بالا در واقع يك روح است ، و روح ديگري وجود ندارد.

اين تشابه انديشه و جهان بيني ميان عارفان شرق و باز تاب آن در ادبيات عرفاني نشانه آگاهي عارفان شرق همچون مولاناهاست كه امروز دانش بشري .بر آن صحه مي گذارد. طرح هشياري ذرات عالم در اشعار مولانا، طرح تئو ري وحدت روحي است. نظريه وحدت روحي بر روح داشتن همه هستي از جماد گرفته تا ابر خوشه هاي كهكشاني اعتقاد دارد. بسياري از مخالفين فلسفه وحدت روحي اعتقادي به زنده بودن و هشيار و آگاه بودن هستي ندارند. ويتگنشتاين يكي ار فلاسفه بر جسته، در يكي از نوشته هاي خودمي نويسد ، نظريه وحدت روحي قابل قبول نيست . شما چطور مي خواهيد باور كنيد كه يك سنگ داراي شعور يا اگاهي است ، اگر چنين تصوري بكنيد ، شمايك خيال پرداز هستيد. اما بر خلاف نظر فيلسوف برجسته اتريشي ، امروز نظريه كوانتوم ، زيست شناسي كوانتومي و نظريه سيستمها ، تئوري وحدت روحي را تاييد مي كنند.

امروز در تفسير تئوري كوانتوم مي توان به اين نتيجه رسيد كه تمام ذرات بنيادي در تكوين ماده از خود نوعي شعور بروز مي دهند. مسلما ، اين شعور متنوع است. آگاهي در ذرات سازنده جماد همان نيست كه در انسان و يا حيوان. بنابراين ، طبق نظر ويتگنشتاين سنگ مانند انسان شعور ندارد. اين درست است. اما اتمهاي سنگ در حد خود داراي شعور هستند. جمع ذرات ابتدائي در جمادات است كه در تكامل و غامضيت خود ، ژن و سلول موجودات 1 سلولي را مي سازد. آگاهي به معني انرژي سازمان يافته ايست كه از يك موج بسيط شروع شده و در سير تكاملي خود جماد و گياه و حيوان و انسان و ابر انسان را برنامه ريزي مي كند

یکی از مبانی وحدت گرائی، اکنون دیدگاه دانشمندان ایده آلیست است که روح، یا آگاهی و ماده را یکی

دانسته و آنها را از هم جدا نمی*کنند. تفسیرهای متعددی که بر تئوری کوانتوم، و مکانیک کوانتومی وارد

شده است، نظر به یگانگی، روح – ماده، یا آگاهی و ماده داشته*اند.

در تفسیر کپنهاگی تئوری کوانتوم، و همینطور مکانیک کوانتومی، اصالت با مشاهده و ادراک انسان

است.

اصالت ادراک، مشاهده و تصور، یکی از مهمترین نهادهای تاریخ فلسفه است. به عبارت ساده*تر این

مشاهده، درک، نظارت و توجه انسان است که وجود چیزی را تعیین و اثبات می*کند. ادراک و مشاهده

یکی از مهمترین امور روحی و روانی انسان است، پس این روح، ذهن و فضای روانی و معنوی انسان

است که موجودیت اشیاء، تفاوت آنها و نمود آنها را بر ما تعیین و مشخص می*کند.

به اعتقاد مکتب اصالت ادراک، تا من چیزی را مشاهده نکنم، وجود نخواهد داشت، و من با مشاهده و ادراک

خود، اتم*های اندیشه خود را بر روی شی مورد مشاهده قرار می*دهم، و طبق تئوری کوانتوم با شی

مشاهده شده یک سیستم را می*سازم، پس شاهد با مشهود یک سیستم واحد را به وجود می*آورند.

این اتحاد سیستمیک در جهان، همان اتحاد شاهد و مشهود ، یا ناظر و منظور در تئوری کوانتوم است که

در واقع اتحاد روح با ماده است. اگر ما با روح خود شی خارجی یا ماده*ای را می*بینیم، و با مشاهده و ادراک

آن یک سیستم واحد را می*سازیم، پس این مشاهده است که به شی قوام وجودی می*بخشد همان

اتحاد روح، ذهن و آگاهی با ماده است. ما با مشاهده عالم در وجود هستی شرکت می*کنیم و با آن

یکی می*شویم.

نظریه فوق مبتنی بر ایده آلیسم بر کلی است، و نظریه پردازان کوانتومی نیز آنرا مورد تأیید قرار دادند.

معروفترین آنها، گربه شرودینگر، و عدم قطعیت* هایزنبرگ است.

شرودینگر فیزیکدان معروف اتریشی فرضیه*ای دارد که موسوم به «گربه شرودینگر» است. او گربه*ای را در

نظر می*گیرد که در قفسی جای گرفته است. یک شیشه سیانور در این قفس قرار دارد. و تپانچه*ای نیز

در قفس قرار گرفته که با روشن شدن لامپی تپانچه شلیک می*کند، و شیشه سیانور را می*شکند.

در اینصورت دو حال پیش می*آید: یا گربه سیانور را می*خورد که می*میرد. یا نمی*خورد و زنده می*ماند.

چون در قفس بسته و ما از داخل آن اطلاع نداریم، تا در قفس را باز نکنیم از واقعیت ماجرا اطلاع نداشته و

یقین حاصل نمی*کنیم. پس دو دنیا ، یا دو جهان برای ما وجود دارد که هر دو جهان احتمالی بوده و تابع قانون

احتمالات هستند. وقتی صدای شلیک گلوله بلند می*شود و شیشه سیانور می*شکند، دو احتمال وجود دارد.

احتمال دارد گربه مرده و یا زنده باشد. وقتی در قفس را باز کردیم و دیدیم که گربه خوشبختانه زنده

است، اولاً شک ما به یقین تبدیل می*شود. یعنی احتمال به صورت تابع موج ساقط شده و قطعیت جای آنرا

می*گیرد. گربه زنده است، پس احتمال مرده بودن به صورت تابع موج ساقط می*شود، و دنیای زنده بودن

گربه قطعیت می*یابد. پس این مشاهده و ادراک ماست که احتمال یا قطعیت درون قفس را معین می*کند.

این یعنی حاکمیت آگاهی ، شعور ، ذهن و روح انسان در تعیین وضعیت و حالت هرچیز در عالم هستی.

وقتی ما وضعیت چیزی را با مشاهده خود تعیین می*کنیم، روح یا آگاهی ما با آن شی یا چیز متحد می*شود.

در تفسیر نظریه شرودینگر می*توانیم بگوئیم، وقتی در قفس را باز می*کنیم و گربه را زنده می*یابیم،

مشاهده ما که قطعیت را به دنبال می*آورد عالم ذره را تشکیل می*دهد، و گربه مرده که به صورت تابع موج

ساقط شده و در عالم احتمال مانده و قطعیت نیافته، عالم موج را می*سازد. به عبارت دیگر، گربه زنده ذره

است، و گربه مرده موج. تا زمانی که در قفس باز نشده است، ایندو یعنی موج و ذره مکمل یکدیگرند، وبه

محض قطعیت، حالت دوم به صورت موج ساقط می*شود و به صورت دنیای موازی با جهان ذره*ای، یا

جهانی که گربه در آن زنده است در می*آید.

وقتی که در قفس را باز می*کنیم و گربه را زنده می*یابیم و حکم به زنده بودن آن می*کنیم، ما با گربه زنده

به صورت یک سیستم واحد در آمده و از نظر تئوری کوانتوم یک سیستم یا نظام یگانه*ای را تشکیل می*دهیم.

ژان گیتون، فیلسوف فرانسوی در گفتگوئی در کتاب «خدا و علم، به سوی متارئالیسم.» می*گوید:

«… عمل مشاهده و معرفتی که به دنبال می*آورد، نه تنها حقیقت را دگرگون می*سازد، بلکه آنرا معین

می*کند مکانیک کوانتومی، آشکارا نمایان می*کند که ارتباطی نزدیک میان روح و ماده وجود دارد … پس

چگونه از این سعادتی که نصیب انسان متفکر شده است، بر خود نبالم؟ این تأیید آن چیزیست که

همواره به آن اعتقاد داشته*ام، فرمانروائی روح بر ماده.»

آنطور که درک می*کنم، کائنات از یک خلاء نیرو سرشت شروع شده تا به امروز رسیده و باز به خلاء

نیرو سرشت یا دینامیک بر می*گردد. خلاء کوانتومی خود لطیف*تر از عالم و کیهان کوانتومی را تشکیل

می*دهد، و در اثر تکامل ، سیر و پیچیده شدن ساختمان خلاء کوانتومی به ساختار امواج بسیار لطیف

از نوع ساختمان آگاهی و اندیشه انسان، چگالی ماده شروع می*شود. اما اساس یکی است، فقط

خلاء کوانتومی پویا و نیرو سرشت ایجاد میدان*های کوانتومی نموده، آنگاه در اثر فعل و انفعال یا

کنش و واکنش آن میدان*ها، ماده شکل خود را پیدا می*کند. من نام خلاء کوانتومی را آگاهی کل و

فراگیر گذاشته*ام.

اما روح و آگاهی بر ماده و انرژی حکومت می*کند.

هستی شناسی بدون توجه داشتن به نظام آگاهی حاکم بر هستی، شناخت یک سیستم مرده

و بدون هدف است، اما آگاهی به هستی زنده، به آن زندگی و پویایی می بخشد.آگاهی حاکم بر دستگاه

آفرینش نمایانگر اینست که همه اجزاء عالم که سازنده خود سیستم هستند، زنده، هوشمند، با

برنامه و رو به تکامل هستند. ما زیر مجموعه کل به نام کیهان هستیم .

به حکم منطق هر چه زیر مجموعه دارد، کل مجموعه هم دارد ،اما هر چه کل مجموعه دارد، زیر مجموعه

ندارد. به عبارت دیگر هرچه جزئی از یک کل دارد، کل هم دارد، اما هر چه کل دارد معلوم نیست جزء

هم داشته باشد .

کوه با عظمت و زیبای البرز با قله دماوند از مولکولهایی مانند هیدروژن، سیلیس ، کوارتز و مواد معدنی مانند

گوگرد و احتمالاً آهن تشکیل شده است .یک صخره در قله دماوند هم از هیدروژن، سیلیس ، و کوارتز تشکیل

شده است، اما صخره یا سنگ های کوچکتر ممکن است فاقد گوگرد ، و یا مواد معدنی باشند .رابطه

انسان با عالم هستی مثل رابطه صخره با کوه دماوند است. اگر انسان می اندیشد ، که یک امر بدیهی

است. و اگر روح دارد که امروز دیگر برای روح شناسان غیر قابل انکار است، و اگر انسان زنده و در

زندگی رو به تکامل می رود که این نیز روشن*تر ازآفتاب است، پس کل عالم که مجموعه یک نظام است،

می اندیشد، زنده و هوشمند و رو به تکامل است.به همین دلیلی همه ذرات موجود در آنهم باید

هوشمند ، زنده و متحرک و هدفمند باشد. این قضیه مورد اذعان فلسفه شرق یعنی چین ، هند و عارفان

ایرانی قرار گرفته است ، با توجه به این اصل بزرگ کیهانی است که مولانا جلال الدین محمد بلخی

رومی به زیبایی می سراید :

جــــــــــمله ذرات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نا محرمان ما خامشیم

ذرات زنده ، هوشیار، پرانرژی و سازنده اند. پس کل یا مجموعه کل آنها یعنی کیهان زنده ، با هوش

سازنده و آفریننده است. رابطه انسان با کیهان مانند رابطه یک گیاه در یک باغ بسیار بزرگ با طبیعت

اطراف ،آب و آفتاب و گیاهان دیگر است .چطور می توان گفت گیاه که در یک باغ بزرگ روئیده، زنده،

رو به رشد و صاحب درک است، اما باغ بزرگتر آن که هر آنچه گیاه کوچک دارد، در خود پرورده است

مرده و بدون درک و نیروی هوشمندی است. منطق من نمی تواند چنین حکمی را بپذیرد.

اعتقاد من اینست که اگر فیزیک می*خواهد به مسائل بزرگ فلسفی و متافیزیک مانند اینکه عالم از چه

به وجود آمده بپردازد، نباید فقط به فرمولهای ریاضی و طرح نظریات محدود، کراندار و مادی گرایانه علوم

بپردازد. فیزیک باید با عرفان ، یعنی شناخت مسائل تجریدی هستی آشتی کند، و نیروی مکاشفه را به

عنوان یک اصل در شناخت منطقی انسان و باورهای او بپذیرد.

حرکت تکامل عالم ، یک نوع تکامل و حرکت کمالی است ،یعنی آگاهی کل ، حال هرچه می خواهد

باشد .اینجا دیگر عقل هیچ دانشمندی به آن راه ندارد.نوعی دانه اولیه را در یک کیهان بی نهایت بزرگ از

تاریکی و سرما به وجود آورده است ، و آن دانه در دل اقیانوس بی نهایت تاریک و سیاه و بسیار سرد،

ارتعاشی را باعث شده که یک فوتون اولیه به جنبش و به حرکت درآید. همین ارتعاش و حرکت و جنبش

فوتون، یا موج- ذره اولیه در کیهان فندقی و شرائط آغازین عالم که معلوم نیست از کجا آمده ،موجب

انفجار بزرگ یا مه بانگ شده است، خلاء کاذب تئوریسین های کوانتومی ، و عدم فیزیکدانان و ب

رخی از فلاسفه، از نظر من همان انرژی تاریک یا سیاه است. که اگر راز انرژی سیاه در کیهان فاش شود،

ما به وضیعت و حال هستی به لحظات قبل از انفجار بزرگ بیشتر پی خواهیم برد.با توجه به عقاید فوق

است که من رگه هائی از نظریه کوانتوم را در اندیشه های مولانا احساس کردم .

مولانا وقتی می فرماید:

ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی را استخوان و ریشه ای

اندیشه را مقدم بر هر چیز و هر ماده ای می داند . پس از نظر فلسفی اولویت اندیشه بر ماده یعنی

ایده آلیست بودن ، پس مولانا ایده آلیست یا طرفدار مکتب اصالت تصور است .همه دانشمندان

طرفدار تئوری کوانتوم خود را ایده آلیست می نامند،چون عالم هستی در نهایت تبدیل به یک موج عقلی

می شود. موج عقلی که استنباط من از عدد «زای» شرودینگر همین موج عقلی است، پس موج عقلی،

یا کوچکترین کمیت فیزیکی ساختمان ماده، بسیار به ایده افلاطونی نزدیک می شود .مثال افلاطونی که

جمع آن مثل است ،کائنات را تبدیل به یک موج عقلی می کند. موج عقلی یک کوانتوم پیوسته از

ساختار اساسی عالم هستی است.

یک چنین موجی نمی تواند تصادفی ، بدون برنامه و نتیجه نیروهای تصادفی و کور طبیعت باشد. موج عقلی

یک نوع آگاهی است، انسان از طرف آگاهی و شعور خود می تواند با این موج عقلی یا آگاهی کل

تماس بگیرد و با آن به اتحاد برسد.

این آن چیزیست که من از اندیشه های مولانا درک کردم. شاید این راهی باشد برای عده ای که بدانند

من با عشق ،و اندیشه ای تجریدی به کیهان نگریسته ام و علم هم که بسیار مقدس و والاست اگر

بخواهد به جهان بهتر بنگرد، باید با آگاهی و خرد تجریدی و عشق به کیهان نگریسته و به آن نزدیک شود،

در غیر این صورت علم و تکنولوژی ما روزی بر علیه خود ما به کار خواهد رفت. پس باید به سه کلمه در

زندگی توجه کرد و آن را سرلوحه تفکرات خود قرار بدهیم ، و یک صدا فریاد بزنیم: زنده باد عشق ، زنده

باد علم ، و زنده باد آگاهی.

اتحاد این سه شاید انسان را به سعادت برسانند.بیش از این دیگر نمی دانم.

“رابطه بين عرفان و فزيک کوانتوم”

ما عدم هائیم هستیها نما
تـو وجود مـطلق فـانـی نـما
زآنکه کان و مخزن صنع خدا
نیست غیر نیستی در انجلا

هیچ نکته ای بالاتر از این نیست که فضای خالی، خالی نیست بلکه جایگاه شدیدترین و قهارترین داستانهای فزیکی است. ( از فزیکدان معروف ، جان ویلر )
حکیم یونانی، برمانیدس می گفت از هیچ چیزی بوجود نمی آید و عقل از قبول چنین امری امتناع دارد . دیمقرازطیس، حکیم دیگر یونانی قبل از میلاد اجسام را از ذرات تجزیه ناپذیر می دانست که در جهان مَلاء ها را تشکیل می دهند و جنبش آنها در خلاء است و بنابراین سراسر جهان از خلاء و ملاء تشکیل شده است- ارسطو از خلاء تنفر داشت، او می گفت هر زمان که سعی کنیم تمام ماده یک منطقه از فضا را برداریم تمایل در مواد مجاور آن آنقدر زیاد است که بلافاصله جای خالی آن را پر می کند. لذا به عقیده او ماده همه جا وجود دارد. از بیان فوق معلوم می شود که فضای عالم همه جا بایستی پر باشد و خلاء وجود نداشته و محال است و موجودات بهم متصل می باشند و یا به یکدیگر احاطه دارند، چون ظرف و مظروفند. اما درک جدید ما درست مخالف آن است. ماده در عالم یک وجه استثنائی است. علی الظاهر قسمت اعظم بین ستارگان یا نزدیک آنها خالی است، یعنی خلاء است- و حتی در اجسام سخت عمده ساختمان شان فضای خالی است. تمام جرم اتمی عناصرمختلف در هستهء مرکزی اتمی شان متمرکز شده است. هستهء اتمی ده هزار مرتبه کوچکتر از خود اتم است. در مقایسه بزرگی هسته نسبت به تمام اتم چون دانهء ارزنی در وسط یک اتاق خیلی بزرگ معمولی است و تعجب آور تر اینجاست که تمام جرم اتم عملاً در همان هستهء نقطهء وسطی می باشد، از اینرو تمام اجسام عالم بالونهای توخالی می باشند! با توجه به قواعد فزیک کوانتوم و نسبیت درک امروزی دانشمتدان از خلاء یا فضای خالی، یا بهتر گفته شود هیچی به نحو دیگری تغییر کرده است. آنها دیگر خلاء را بصورت قبلی تصور نمی کنند بلکه آنرا پر از ماده به نحو خاصی می دانند. در واقع آن حاوی ذرات و ضد ذرات “matter and antimatter” اشباح مانند بنام ذرات مجازی “virtual particles” می باشند که خود به خود از انرژی خلاء خلق و باز در چشم بهم زدنی یکدیگر را مضمحل می کنند. تمام ذرات یا “quanta” که فزیکدانان تا بحال کشف کرده اند و یا در آینده کشف خواهند کرد، بالفعل از فضای هیچی یا خلاء میباشد- فزیکدانان با توجه به عمق اصل تردید “Uncertainty Principle” هیزنبرگ و وجود ضد ماده بطور ضمنی، به این واقعیت رسیده اند. گرچه خلقت از هیچ مغایر اصل بقای انرژی است ولی طبیعت با توجه به اصل تردید هیزنبرگ “Heisenberg” در پریود های بسیار کوتاه عمل خلق ذرات را از هیچ یا خلاء کوانتوم بشرطی که آنها غیر قابل مشاهده باشند اجازه می دهد. ما هرگز نمی توانیم به دقت بگوئیم که محتوای خلاء چیست، ولی می شود خلاء را چون اوقیانوسی از فعالیت های دایمی به نظر آورد که جوش و خروش پیوسته از خلق و فنای جفت ذرات سارژ شده مخالف یکدیگر (چون ماده و ضد ماده) روی آن بظهور می رسد. ظهور و فنای این ذرات چون امواج خروشان اوقیانوس است که از بلندی های آسمان بوسیله اقمار مصنوعی مشاهده می شود.
بشنوید از مولانا این پدیده را:

بر عـدمــهـا کان ندارد چــشم و گــوش
چون فسون خواند همی آید به جوش
از فــــســــون او عــــدمــــهــــا زود زود
خـوش مـعلـق می زنــد ســوی وجـود

این دو رابطه مهم اصل تردید هیزنبرگ در فزیک کوانتوم ما را در مقابل چند نکته مهم و تجب آور در عالم طبیعت قرار می دهد.

h < (زمان پرداخت آن) X (بزرگی قرض انرژی از خلاء) .۱
h < (تردید در سرعت آن) X (تردید در اندازه گیری وضع یک ذره) .۲

رابطهء (۱) بما می گوید که بهر مقدار انرژی که بخواهیم میتوانیم از خلاء قرض نمائیم، در صورتی که فوراً قرض خودرا قبل از سر رسید یا (اضمحلال آنها) بپردازیم. هر قدر انرژی قرض شده زیادتر باشد، زمان پرداخت آن علی ا لاصول کمتر است.
رابطه (۲) بما می گوید که محال است ما بتوانیم موضع و سرعت یک ذره را با هم به دقت اندازه بگیریم- دقت در اندازه گیری یکی، به همان اندازه خطا در اندازه گیری دیگری است. از اینرو ما نمی توانیم هرگز مدعی شویم که در خلاء ذراتی نباشد.
از این دو فورمول نتایج مهمی گرفته می شود و در اینجا به ذکر چند مورد آن اشاره می رود:
۱- می توان نشان داد که نه تنها ذرات بلکه کل عالم ما از هیچ بوجود آمده است.
۲- با این دو فورمول هم اصل بقای انرژی نقض می شود و هم اصل علت و معلول یا “سبب و اثر”
۳- عامل جبریت یا “determinism” هم نقض می شود، بدین معنی که نمی شود حادثه را از قبل دقیقاً پیش بینی کرد.
اما توضیح در بارهء سوال ۱: (فزیکدان معروفی می پرسد، چگونه بیگ بنگ اتفاق افتاده است؟ منشأ یا سوپ اولیه خلقت مرکب از کوارکها، لپتون ها و گلوئون ها چه بوده است؟ آنها از کجا آمده اند؟ او اضافه می کند یقیناً این سوالاتی نیست که فزیکدانان بتوانند بطور مطمئن بر اساس تجربیات و تئوری به آن جواب بدهند، ولی در هر حال ما میتوانیم در بارهء آنها تفکر و اندیشه نمائیم- او می گوید جوابی بر این مدعا وجود دارد که من از جنبه فزیک خیلی مجذوب آن شده ام- جواب به این سوال که این عالم از کجا آمده است اینست که آن از خلاء و هیچی آمده است. از طرفی می توان گفت که تمام عالم ما در فرم فعلی خود نمایشی از هیچ می باشد.
در Singularity ابتدای عالم که زمان ۱۵ به توان منفی ۴۳ ثانیه از ابتدای خلقت است، پدیده هیجان انگیزی اتفاق می افتد و آن خلقتِ خود به خود ذرات حقیقی از هیچ می باشد- در این لحظات میدان جاذبه ای ثقل بطور غیر قابل تصوری زیاد و شدید است. جفت ذرات مجازی که از انرژی خلاء تولید می شوند بلافاصله در برخورد با یکدیگر از بین می روند اما در لحظه ۱۵ بتوان منفی ۴۳ ثانیه یا زمان پلانک آنها در وضعی با دانسیته فوق العاده زیاد و میدان جاذبه ای بسیار قوی روبرو می شوند که از جایی به جای دیگر بطور زیادی متفاوت است، در این هنگام که جفت ذرات از خلاء ظاهر می شوند هر یک از آنها نیروی جاذبهء کمی متفاوت از ذره مجاور خود را احساس می کند. این جریان باعث می شود که جفت ذره و ضد ذره نتوانند دوباره با هم متقابل شده و مضمحل گردند، در نتیجه جفت ذرات به علت عدم یکسانی میدان جاذبهء ابتدای خلقت بصورت حقیقی در می آیند. بدین ترتیب ذرات اولیه عالم ما از هیچ بوجود می آیند.
اما چرا عالم در وضع کنونی و حاضر خود هیچ است؟ یا انرژی پتانسیل جاذبهء ثقل کهکشانها نسبت به یکدیگر منفی است؟ چون بایستی انرژی اعمال کنیم که کهکشانها را از هم جدا نمائیم، این امر نشان می دهد که انرژی جاذبه یک انرژی منفی می باشد که در حساب انرژی عالم مقدار بس عظیمی است. ( در حالیکه جاذبه ثقل با فورمول ساده قابل بیان است ولی فزیکدانان هنوز نتوانسته اند به سر ماهیت آن پی ببرند. ولی در چند دهه اخیر دریافته اند که برخلاف سایر انرژیهای موجود در عالم انرژی جاذبه یک انرژی منفی می باشد!) از طرفی اگر انرژی جرمی یا انرژی قفل شده در ذرات عالم را طبق فورمول معروف انتشتین E=mc² (انرژی برابر است با جرم ماده، ضرب در مجذور سرعت نور) حساب کنیم، ملاحظه می شود اگر آن دو انرژی (انرژی منفی جاذبه و انرژی جرمی قفل شده در ذرات) با هم برابر باشند انرژی کلی عالم برابر صفر می شود و دیگر احتیاج به انرژی اضافی برای خلق عالم نبود. با تعجب دیده می شود انرژی مادی عالم یازده مرتبه کمتر از انرژی منفی جاذبه ای بین کهکشانها است! یعنی نه تنها دنیای ما در حال حاضر از نظر انرژی هیچ است بلکه باز کلی هم به هیچ بدهکار است!
چه زیبا گفته عارف شیرین سخن حافظ این راز را:

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هـــزار بــار مـن ایـن نکــته کرده ام تحــقـیق
بیـــا کـه تــوبه ز لـعل نــگار و خــنـده ء جـام
تصـوریـسـت که عـقلش نمی کــند تصـدیق

خلقت عالم از هیچ و بوجود آمدن ذرات مادی بی سبب و علت از انرژی اسرار آمیز خلاء یا نیستی تاکنون در باور مذاهب وظن صوفیانه به شمار می آمد، ولی حالا تئوریهای پیشرفته فزیک دارند کم کم دریچه های نوی از عالم هستی به عالم نیستی که منشأ خلاقیت است باز می کنند.
مولانا فرماید:

نیـســت از اســبـاب تــعـریـف خــداست
نیـســت هـا را قــابـلیـــت از کــجاســت؟
کــارگــاه و گـنــج حــق در این نیـسـتیــت
غرّه هستی تو چه دانی نیست چیست

در جمله دانشمندان اقرار دارند که کسی نمی داند این انرژی لایزال در خلاء که عالم و عالمیان از آن خلق شده اند از کجا آمده است؟
باز از مولانا بنشویم که عظمت خلاء را چگونه توضیح میدهد:

تا بـدانی در عدم خورشیـد هاست
وآنـچــه اینـجا آفـتاب آنجـاسهاست
پـس خـزانه صـنع حـق باشــد عدم
کــه بــرآرد زوعــطـا هــــا دم بــــدم
نیست را بـنـمود هست و محتشم
هسـت را بــنمـود بــر شـکل عـــدم

در نقض علت و سبب خلقت از هیچ با توجه به تئوری هایزنبرگ مولانا چنین فرماید:

هــــر چــه خـواهـــد آن ســبـب آورد
قـــدرت مـــطلــق ســـببـها بـــر درد
این سبـبها بـر نظر ها پرده هاست
که نـه هر دیـدار صنعش را سزاست
دیـــده ء بـایــد سبــب ســوراخ کــن
تــا حـجب را برکــنـد از بـیـــخ و بـــن
تــا ســبــب بــــیــنـد انــــدر لامکــان
هــرزه دانـد جـهد و اکسـاب و دکـــان

آیندگان با عشق به خالق وبا بکار بُری عقل وتفکرات پیگیرانه بایستی خود را به این اوقیانوس لایزال انرژی خلاء ، بیشتر آشنا نمایند تا هرچه بیشتر راز های هستی را در عظمت نیستی بیبینند .

Ahura Mazda

No comments so far.

Be first to leave comment below.