Monday, 16. May 2011  ir  
عطاری به شهری درآمد. می گفت دارویی دارد که هر بیماری و دردی را شفا میدهد. مردی که از دردی جانکاه رنج می برد،...

عطاری به شهری درآمد. می گفت دارویی دارد که هر بیماری و دردی را شفا میدهد. مردی که از دردی جانکاه رنج می برد، نزد عطاری رفت و راه درمان بیماری خود را پرسید. عطار به دقت به سخنان او گوش داد و پرسشهای بسیار کرد. آنگاه قرصی به او داد و گفت: «اگر این دارو را چند روز بخوری، حتماً بهبود می یابی.»


شاگرد مرد عطار، شاهد ماجرا بود، از او پرسید: «چرا قرص را همان آغاز به او ندادی؟» این همه گوش سپردن و پرسش برای چه بود؟»
عطار گفت: «هنوز زود است از راز درمان سر در بیاوری. مردم به معجزه دارو، خوب نمی شوند. آنان به سحر اطمینان و قدرت ایمان شفا می یابند. سخنانش را شنیدم تا تردیدهایش را بیرون بریزد و آن سوالها را پرسیدم تا ایمان بیاورد و به اطمینان و اعتماد دست یابد. اگر بیمار تردیدهایش را زمین بگذارد و اعتماد و اطمینان را از زمین بردارد، اگر جرعه آبی هم بنوشد، شفا می یابد.»

http://blognevesht.com//

Ahura Mazda

No comments so far.

Be first to leave comment below.