Thursday, 20. January 2011  ir  
در زمان حضرت محمد(ص)، مرد فقیری زندگی می‏کرد که حتی نانی برای خوردن نداشت. روزی مرد تصمیم گرفت به دیدن پیامبر برود و از...

در زمان حضرت محمد(ص)، مرد فقیری زندگی می‏کرد که حتی نانی برای خوردن نداشت. روزی مرد تصمیم گرفت به دیدن پیامبر برود و از او کمک بخواهد.

حضرت محمد (ص) در میان جمعی نشسته بودند و برایشان حرف می‏زدند. وقتی مرد فقیر وارد جمع شد، گوشه‏ای نشست و منتظر ماند تا صحبت‏های پیامبر تمام شود. حضرت محمد (ص) با خوش‏رویی به مرد فقیر لبخندی زدند و حرف‏های خود را ادامه دادند.

پیامبر گفتند: «اگر شخصی پیش من بیاید و از من کمک بخواهد، حتما به او کمک خواهم کرد. اما بهتر است که هر کس از خدا کمک بخواهد و با یاری خدا، خودش نیز تلاش کند تا مشکلش حل شود.» مرد، با شنیدن حرف‏های پیامبر، تصمیم گرفت به خانه برگردد و از خدا کمک بخواهد. او چیزی به پیامبر نگفت و به خانه برگشت.

گرسنه بود و چیزی برای خوردن نداشت. دعا کرد و دعا کرد. اما هنوز گرسنه بود. دوباره پیش پیامبر برگشت تا از او کمک بخواهد.

این‏بار هم حضرت محمد (ص) با مهربانی به او لبخندی زدند و گفتند: «اگر کسی از من کمک بخواهد، به او کمک خواهم کرد. اما بهتر است از خدا کمک بخواهیم و با تلاش خود و یاری خداوند، مشکلات را حل کنیم.» مرد فقیر، باز هم به پیامبر چیزی نگفت. اما به خانه برنگشت. او به خانه‏ی همسایه‏اش رفت و تبر او را قرض گرفت. به دشت رفت، دعا کرد و از خدا خواست به او توانایی و سلامتی بدهد تا بتواند کار کند.

بعد مشغول کار شد، شاخه‏های خشک را شکست و مقداری هیزم جمع کرد. آنها را به بازار برد و فروخت. مرد دیگر فقیر نبود. گرسنه هم نبود. با یاری و کمک خداوند و تلاش خودش، توانست غذا و لباس بخرد. روز بعد، پیامبر او را دید.

مثل همیشه با مهربانی لبخندی زدند و گفتند: «گفته بودم اگر از خداوند کمک بخواهی و خودت هم تلاش کنی، به هیچ‏کس نیازمند نمی‏شوی.

tebyan

Ahura Mazda

No comments so far.

Be first to leave comment below.