Thursday, 27. January 2011  ir  
رهنمون حشمت الله دولتشاهي كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم وادي بي پايان عشق در وادي بي پايان و پهنه بيكران سرگشته اي تشنه و...
رهنمون حشمت الله دولتشاهي

كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم

وادي بي پايان عشق

در وادي بي پايان و پهنه بيكران سرگشته اي تشنه و نالان دست دعا و تمنا برداشته و چنان در آتش اشتياق مي سوزد و در لهيب عشق فروزان است كه گويي تمام اعضاء بدنش فرياد شوق بر مي آورد و همة ذات وجودي او با نالة جانسوز مترنم است. چنان به خود مي پيچد كه گوئي مار گزيده است كه چنگ هاي خود را براي رهائي از درد به اين سوي و آن سوي مي كشاند يا دردمندي است كه با ديده هاي ملتمس و چشمان رنجيده از پزشك حاذقي كه صدايش را مي شنود خواستار شفاي عاجل است.

در پي كيست؟

اين عاشق سرگردان ديوانه وار در طلب يار در جهان مي گردد و همه جا را زير پاي مي نهد و مي خواهد به سوي معشوقي رود كه اي عجب وصل به خود اوست، در صدد اتصال به ياري است كه كسي نزديكتر از وي به او نيست، عزيزي را مي خواهد كه در خانه قلب او است ولي او گرد جهان در طلبش روان است.

او معشوقي را مي خواند كه اداره كنندة تمام كائنات است و چنان عظمتي دارد كه با وجود وسعت لايتناهي و سلطه و سلطنت عالمگير خويش به فرد فرد مخلوقات نزديك و با آنها همراه است، محبوبي را مي جويد كه تمام نيروها و قدرتها و سطوتهاي عالم در كف با كفايت وي است.

معشوق كيست؟

معشوق كيست – كيست كه همة عالم از اوست، اما عالمي كه همه يك است و خارج از ذات آن بزرگوار نيست. او كل است و عالم جزء‌ اوست. و ما پرتويي از علم او هستيم كه وظيفه اي از اين عالم به عهده هر يك از اين ذرات كه مائيم محول گرديده. اما آيا آن كلي كه همه چيز است به اين جزئي كه چنين ناچيز است توجهي مبذول مي دارد؟

سخن عشق

اين سخن عشق است، راز و نياز با معشوق آن هم چنين معشوق بي همتايي كه همة عالم وجود خواه ناخواه و دانسته يا ندانسته در طلب اويند و به سويش روانند و در پهنة گيتي ذره اي نيست كه برخلاف جهت رهنوردي به سوي اين محبوب قدمي بردارد. ليكن ممكن است پردة غفلت كه بر چشمها در اثر توجه به امور زندگي و ماديات كشيده مي شود اين حقيقت رهروي را از نظرها مستور دارد. چنانكه انسان نداند به كجا مي رود و به كدام سوي روان است. از كدام چشمه جوشان است و به كدام دريا مي ريزد. اما خواه ناخواه سير زندگي و تكامل حيات كه به تحول (مرگ) مي انجامد اين نكته را روشن مي كند كه ما از كجا آمده ايم و به كدام سوي روانيم و آن نغمة آسماني كه رجعت به سوي حق است جز بيان دل سوخته نيست.

چه كسي مي فهمد؟

آري اين سخن را تنها كساني مي فهمند كه به اين سوز و آتش دروني مبتلا شده اند و چون اين سخنان از دل عاشقي بر مي خيزد كه مجنون و مجذوب يار است بايد سنخيتي يافت تا حقيقت آن درك گردد. اين عاشق از جانب همة سوخته دلان آگاه سخن مي گويد و زبان او زبان حال همگان است، اي كاش همگان به اين راز واقف شوند و در اين پژوهش دروني با ضمير خودآگاه شركت جويند.

دلهاي پر از عشق

دلهاي آگاهان جهان از عشق او مالامال است. دستهاي تمنا به سوي او بلند است. آيا او از آتش سوزندة‌ دروني كه در التهاب است آگاهي دارد؟ آه ! اين عشق با دل سوزنده چه كرد و چه بر سر آن آورد. چيزي كه ماية تسلي است آنست كه همة افراد بشر، همه حيوانات و نباتات و كهكشانها و عالم لايتناهي را در اين عشق با خود شريك مي بيند و حتي تمام ذرات كائنات را مملو از اين عشق مي داند و بخوبي واقف است كه همة‌ عالم از خشك و تر در عشق مي سوزند هر چند متوجه نباشند و سرگشتگي خود را به صورتهاي ديگر تعبير نمايند. مگر نه آن است كه همة غوغاهاي جهان همة‌ حركتها، تكاملها، جنبشها، گردشها، جذب و انجذاب ها در اثر نيروي عشق است. همان عشقي كه بلبل به گل دارد و پروانه به شمع مي ورزد و همة عشقهايي هم كه نامهاي مختلف بر آن مي نهند پرتوي از همين عشق است.

به عاشق گوش دهيد

اي دوستان مشتاق بيائيد گوش خود را به دهان عاشق نزديك كنيد. باشد كه سخنان ملتهب و كلمات پر سوز و گدازش را بشنويد. اين است كلماتي كه جسته و گريخته از دل پاك و با صفايش بيرون مي آيد. آيا ميل داريد راز و نياز عاشق دل سوختة الهي را بشنويد؟

مناجات عشق

او مي گويد: «‌اي معشوق  بي همتا، من از آتش عشق مي سوزم، لهيب آتش درونم را چنان مشتعل كرده كه به چيزي جز اين عشق نمي توانم پرداخت. اما اين سوزش جز سوختن درون نيست. اين آتشي است كه انسان را تجلي و نور ميدهد. آن سوختني كه ديگران مي پندارند نيست زيرا آن سوختن در ظاهر وجود را تحول ميبخشد و به مرگ ميكشاند اما اين سوختن زندگاني و حيات ميدهد. اين شعله نوراني و تجلي الهي است.

اي عزيز – تو خود گواهي، در درونم چه آتش پر نوري افروخته است. اي كاش مي توانستم سوز دروني خويش را به همگان ارائه دهم.

نهيب عقل

گاهي عقل به من نهيب مي زند كه دست به آتش مزن مبادا لطمه بيني. اما من خود را بي پروا در آتش اين عشق افكنده ام و آن را جانانه در بر گرفته ام. آيا از اين كه به سخن عقل گوش نميدهم مرا خطاكار ميشمارند؟ آيا از اين كشمكش ظاهري كه بين عقل و دل برخاسته و دل پيروز گرديده مغبونم؟ چرا خود را كوركورانه تسليم دل كرده و در اين آتش افكندم و به سخن ناصح خود توجهي مبذول ننمودم. هر گاه كه گوش فرا مي دهم باز هم پندهاي عقل مكرراً در درونم طنين انداز ميشود كه به هوش باش نائره آتش وجودت را خاكستر نسازد. مي گويد مگر مجنون شده اي كه خود را در اين ورطه مي افكني؟

شعلة عشق

اما من چاره اي نمي بينم جز آن كه به عقل بگويم: «چكنم كه اين كار از دست من خارج است. اين جذابيت و شعلة آتش است كه مرا به سوي خود كشيده و از خود اراده اي ندارم. غرق اين كانون و اين نور و آتشم. اي عقل اگر مي تواني نجاتم ده و از اين ورطه مرا بيرون آور. آيا مي تواني اين اندرزهاي پي در پي خود را با عمل دمساز كني و مرا از آن برهاني؟ بيا و همتي كن …….

خطاب به خرد

اما مي بينم كه ترا قدرتي نيست كه در اين وادي توفيقي حاصل كني تو كه در اينجا كور و كر هستي. از تو چه ساخته است؟ برو دست به دلم مگذار و رهايم كن – اي عقل، اي خرد از من منصرف شو. سوختم، سوختم.

«از تو چه كاري ساخته است اي عقل كه اين همه ادعاها داشتي و مي گفتي من فكرم. عقلم، شعورم؟ معلوم شد كه در اين امر هيچ كاري از تو ساخته نيست و ناتوان تر از هر ناتواني. پس برو و مرا به حال خود بگذار. برو دور شو. مزاحم من مباش».

از سوختن نگران نيستم

بلي مي سوزم. چه سوختني. در اين سوزش و التهاب بسي شادمانم. از اين سوختن نگران و اندوهناك نيستم. زيرا اين عشق او رحمت بي پايان وجودي است كه تمام كائنات از آن اوست. پس با اين عشق يك سره به همة كائنات پيوسته ام و با همه يكي شدم. قطره اي بودم و با اقيانوس بي پايان ملحق گرديدم. جرقه اي بودم و به خرمن آتش اندر شدم و فروغ تجلي اين نار مقدس مرا در خود حل كرد و صفت خويش را به من بخشيد.

عشق را رها نخواهم كرد

پس چرا اين عشق را رها كنم. نه! محال است آن را از كف بنهم بلكه با تمام قوا و با همة نيروي وجودي خويش بدان چنگ ميزنم و به هيچ قيمتي حاضر نيستم آن را رها سازم  آري من خود را پيدا كردم، بهشت خود را يافتم و مقصد خويش را ديدم. بگذار تا بسوزم همين است و همين. راه اينست. اي عقل برو كه ترا ديگر نمي خواهم زيرا در اين محل برايم مضر خواهي بود. دور شو كه در راه عشق به حق سخن ترا نخواهم شنيد.

مجنون در نظر عقل

اگر ميل داري مرا مجنون بخواني مختاري. ديگر مرا پرواي نام و ننگ و تهمت تو نيست. من از اين مراحل جسته ام و قدم از اين نردبانها بسي بالاتر نهاده ام. ببين به چه كان عظيمي دست يافته ام. ببين به چه درياي بي پاياني راه پيدا كردم.

خطاب عقل

در اينجا عقل به سخن من نهيب زد و پرسيد: «‌اي انسان عاشق. آيا سرگشتگي تو از روي جهالت و بي شعوري است و آيا ناداني ترا وادار به اين عمل نموده است. »

جواب من

گفتم: «نه حاشا و كلا كه چنين باشد. عملم از روي شعور است. مي دانم چه ميكنم و همين دانستن دليل بر آنست كه از ناداني بدورم».

نهيب خرد

در اينجا عقل خنده اي كرد و گفت: چه كسي ترا از ناداني رهانيده و شعور در تو ايجاد كرده؟

شرمندگي

از اين سخن عقل خجل شده گفتم: «راست مي گويي، توئي كه مرا به اين راه سوق دادي . پس تو از اين عشق دور نيستي و مخالف با آن نبوده اي بلكه محرك و منشاء آن هستي.»

پاسخ قاطع

عقل گفت: «البته كه هستم. من به عظمت عشق آگاهم و منم كه ترا به اين سوي رهنمون شدم و منم كه در هر قدم دست تو را مي گيرم و راهنما و راهبرم. منم كه ابتدا كمال و جمال و حقيقت را تشخيص دادم و سپس ترا در اختيار عشق نهادم».

همگامي عقل و عشق

چون سخن به اينجا رسيد و دانستم كه آنچه در بارة دشمني عقل و عشق ميپنداشتم بي اساس بود بالعيان بر من روشن گرديد كه عقل و عشق دست به يكديگر داده و با يك همكاري و همگامي تخلف ناپذير مرا به سوي محبوب و معشوق ازلي كشانيدند.

راز و نياز

حال كه همة قواي خود را مساعد براي استغراق در اين عشق يافتم روي به معشوق ازلي نموده گفتم:

«اي محبوب عزيز و اي مالك عالم لايتناهي مرا زودتر نجات ده كه هر چه بيشتر واصل شوم. مرا به اين عشق بيشتر بسوزان كه هر چه بيشتر حياتم متجلي تر و زندگيم فروزان تر و درخشان تر خواهد گرديد. عشق مرا بيش و بيشتر ساز، سوز مرا بيفزاي، بر آتش درونم اكسيژن رحمت خويشتن را بدم تا اين نار شعله ورتر گردد و نور آن جهاني را خيره سازد. آه كه چه وادي بهجت افزايي است. بيائيد نزديك شويد. بنگريد، تماشا كنيد كه من به چه بهشت حقيقي دست يافته ام. چقدر آسوده شدم. چقدر راحت گرديدم. مسافري بودم كه در طلب مقصد، جهاني را زير پاهاي خسته و تب آلود و پر آبلة خويش در نور ديده و اينك به گلستان طوباي آرزوي خويش واصل شدم. چشم باز مي كنم و هر چه را مي بينم رحمت است و محبت و شفقت و نور».

همه را مبتلا كن

اي پروردگار عزيز و اي معشوق عالميان همه را به اين عشق مبتلا كن و همه را در اين آتش نوراني بسوزان. همه را به اين لذت بي پايان آشنا ساز. لذتي كه ذكر آن با بيان ميسر نتواند بود. چقدر لغات و كلمات براي توصيف اين رحمت عاجز و ناتوان است. ابزار و وسيله اي براي شرح و توصيف جز اين واژه ها ندارم و اينها نيز يك گوشة ناچيز از دنياي با عظمتي را كه من يافته ام نمي تواند بيان سازد. پس تنها چنين مي توانم بگويم كه هر كس مي خواهد حقيقت اين نور فروزان را دريابد بايد به آن نزديك شود تا صفحة دلش با آن خو گيرد و جانش با جانان انس پذيرد. چنين كسي را ديگر نياز به شنيدن كلمات و وصف نيست زيرا در عين مراد غرق شده است.

هر چه خواستم يافتم

يافتم، يافتم، آنچه را كه ساليان دراز و ايام و ليالي پي در پي به دنبالش بودم يافتم. آنچه را مي خواستم در اينجا ديدم. اين مقام تحصيل حاصل و نيل به مراد است. عقل و سرنوشت و تقدير و هر چه در عالم مي گفتند و اشاره مي كردند همه اينجاست. اين دريائيست كه هر چه بخواهي در آن تواني يافت. چه خوشبختم كه به منبع و منشاء اصل دست يافتم. چه خوب پناهگاهي پيداكرده ام.

اي كساني كه در تكاپوي حقيقتيد بكوشيد شما هم به اين منبع دست يابيد و در اين درياي نور غرق شويد. اينست حقيقت عشق و تجلي محبت. اينست مقام عابد و معبود و خالق و معشوق كه به نقطه اتصال ميرسد». اينك كه كلماتي از دهان واله و شيداي حق بر شنيديد بگذاريد سخن ديگري هم در اين وادي بر زبان آورم.

عشق در عالم وحدت

سرنوشت و تقدير كه برنامه زندگي هر فرد از مخلوقات عالم و راه و مسير خود ماست اين نكته را نيز روشن مي سازد كه هر چه هست در داخل عالم انجام ميشود، همه به هم پيوسته ايم و هر چند در ظاهر خود را جدا بدانيم حقيقت ما اتصال و پيوستگي است. در عشق به يار نيز هميشه پيوسته ايم و دوري جز ظاهري نيست. فنري را كه مي كشند هر چند از پاية خود به ظاهر دور ميگردد اما پيوسته تمايلش به بازگشت به اصل است و بالاخره به اصل هم بر مي گردد. دوري او از پايه اش تنها به خاطر انجام وظيفه است و چون تكليف خود را صورت داد بازگشت مي كند. ما بشر هم نسبت به عالم خلقت همين حكم را داريم . فنر ميل دارد به حالت اول بازگردد و فشار و كشش آن هم به خاطر همين ميل است. همه مخلوقات هم خواه بدانند يا ندانند همين ميل به بازگشت را دارند و همين است كه آن را عشق و جذبه و محبت الهي مي خوانند.

منشاء همة عشقها يكي است

در احوال حضرت موسي عليه السلام مي نويسند كه ساليان مديد در خدمت شعيب (ع) به كار پرداخت به اين وعد كه پس از انقضاي خدمت دخترش را به زني بگيرد. ببينيد عشق چگونه مي كشاند و به كار مي اندازد. همة عشق ها از يك مبداء و يك ماهيت است هر چند كه صورت آن فرق دارد. عشقي كه در همه مخلوقات وجود دارد به خاطر جذبه وحدت است. همان پيكرة‌ بي همتاي عالم كه ما همه جزئي ناچيز از آنيم جذبه اي قوي دارد كه همه را به سوي خود مي كشد چنان كه علماي هيئت هم اين حقيقت را يافته اند كه هر چه جسم سماوي بزرگتر باشد نيروي جذبش بيشتر است قوة جذب و جاذب اين عشق بازگشت به اصل است.

محرك عشق

اگر شعلة عشق در بني آدم است چون انسان پرتوي از وجود آفرينندة و بارقه اي از نور اوست عشقها همه از يك جنس است به اين لحاظ است كه قطره مايل بازگشت به درياست. اصل با نمونه يكي است. سوزي كه در آتش زمين مي بينيم نمونة ناچيزي از شعله هاي ملتهب آفتاب است كه ايجاد كنندة اين حرارت ها و مبنا و منشاء آن است سوزش آفتاب نيز جرقه اي از آتش هاي بالاتر از اوست و اين سلسله مراتب همچنان تا منبع ادامه دارد. حالا كه بناي عالم بر اين اصل است و ما و همه مخلوقات و اجزاء و اشياء اين عشقها را در درون خود داريم، حالا كه همه ذرات و اتم هاي عالم را نيروي عشق كوركورانه به حركت افكنده است و همه سرگشته در اين راه شتابان و در جنبش و اهتزازند حالا كه همه مالامال از عشق پاك عالمي هستند پس سوزش من و تو و سوخته دلان عالم جز آن نيست كه به منبع و منشاء حيات و زندگي و فروزش و پايندگي دست يابيم.

رمزي از جهان

صاحبدلان و روشن بينان و ذي نظراني كه اين سخن را مي خوانند رمز و كنه اين مطالب را به خوبي دانستند و فهميدند كه در بيان سري را گفته ام كه اصل همه اسرار عالم است.

تو هم اي گرامي خواننده، خوب بنگر و توجه كن، بررسي نما، تفكر كن، آزمايش كن، هر چه مي خواهي بكن تا بر اين حقيقت بهتر واقف شوي كه همة كرات و همه مخلوقات و همه اشياء و هر چه هست يعني آن چه نام آن را هستي مي نهند جز يك نيست. اما يكي است كه دو ندارد و يكي است كه تصور دو بودن در آن ممكن نيست.

گفتگوي بلبل و گل

تو  گلي  و دلفريبي چه خبر زعندليبت

دل من ربودي از من ز فراز و ز نشيبت

مگر  اي  گل  معطر   ز  علائم  بهشتي

به  ظرافت  و لطافت شده لوحة اديبت

همه  زاهدان مؤمن بربوده اي تو دل را

چه تواختري درخشان نبودكسي رقيبت

چه شوداگربگيري به صفاتودست ما را

به  ره  خدا  نوازي  من عاشق شكيبت

به جهان نماندكسراهمه جمع عاشقانرا

به جزآنكه از لقايش بشود دمي نصيبت

چه  كند خبر نداري تو ز عاشقان بيدل

كه بريزداشك حسرتزفراق آن حبيبت

به كمندمويت اي گل اگرم براني از قهر

نروم  ز  پيشگاهت  نهراسم  از  نهيبت

به  مريض  دردمندي سزدش دوا نمائي

بودش شفاهرآنكس مكد آن لب طبيبت

ز  نشاط  وصل آن گل بگرفته كام بلبل

به غزل سرودحشمت همه جابود لبيبت

بلبل– اي گل زيبا و دلفريب كه دل مرا ربوده اي و همة‌ اندام و روح تو با جاذبه اي كه در آنست مرا واله و شيدا به سوي خود جلب نموده است. آيا هيچ مي داني كه اين ظرافت و لطافت كه تو داري از زيباترين خامة ويسندگان و لطيف ترين شعر شاعران در نظر من بهتر است؟ اين همه لطافت را از كجا آورده اي؟ گويا در بهشت زندگي كرده اي و اين رنگ فريبنده و اين بوي محصور كننده از علائم آن فضاي پر نكهت است كه با خود داري؟

گل– اي بلبل اين كلمات را زياد شنيده ام و همه بلبلاني كه با من ملاقات ميكنند نظير سخنان تو را مي گويند. الفاظ تو براي من تحفة نوظهوري نيست و اين زيبائي و لطافت من است كه باعث اين همه غوغا و جلب توجه شده است. دست از من بدار كه ارمغان تو براي من جالب نيست.

بلبل – اي گل مگر فراموش كرده اي كه اين لطافت و زيبائي را كه داري خود نساخته اي بلكه ديگري به تو عطيه داده است. اين تو نيستي كه خود را چنين بوجود آورده اي بلكه محبوب ازلي است كه ترا اينطور ساخته. به شكرانه اين نعمت عظيم آنقدر سختگير و جفا كار مباش و عاشقان را از خود مران.

آيا مي داني كه تو از همة زاهدان و مؤمنان نيز دل برده اي و با اين شكوهي كه داراي چون ستاره اي درخشان در ميان همة اختران ميدرخشي؟

گل – اي بلبل شرم كن و از اين سخنان دست بدار. من فردي منزهم و از عشقبازي مبرايم، من گلي پاكم كه دامنم آلوده به عشق نميشود، برو و مرا به حال خود گذار.

بلبل – اي عزيز. مگر نه آنست كه اين زيبائي را خداوندي كه همه چيز را آفريده به تو ارزاني داشته؟ مگر نه آنست كه اين عطر جان بخش را او در تو قرار داده؟ آيا فكر نميكني كه اين زيبايي و لطافت حكمتي دارد و به خاطر خاصيتي در وجود تو آفريده شده است؟ اگر بنا باشد كسي از اين نعمات كه به تو داده شده استفاده نكند چه لزومي داشت كه آن را به تو دهند.

اين زيبايي و عطر اگر تنها براي خودت باشد، ارزش ندارد و به كارت نمي آيد. اين رنگهاي قشنگ، اين لطافت، اين پاكيزگي آسماني كه در توست به خاطر آنست كه ديدگان را به سويت متوجه كند و آن نكهت آسماني كه از تو تراوش مي نمايد براي آنست كه همگان را به جانب تو بكشاند. بدان كه خداوند بدون علت و جهت اين وسايل جذب و جلب را در تو قرار نميدهد. اينها از آن تو است ولي براي استفاده ديگران است. در وجود هر فردي در دنيا خواصي قرار داده شده كه بايد آن را در معرض استفادة بندگان خدا و عالم الهي قرار دهد.

گل – بسيار خوب فرض كنيم چنين باشد. تو چه مي گويي؟ آيا اين تمايل تو به من از روي شهوت و اميال جسماني نيست؟ آيا با اين كار خود عمل پليدي انجام نمي دهدي؟

بلبل – اي گل از اين سخن كه گفتي استغفار كن. آنطور كه تو مي گوئي نيست. هيچ مي داني كه چه چيزي است كه مرا به سوي تو ميكشاند؟ چه نيرويي است كه مرا اينطور واله و حيران كرده چنانكه مصالح خود را زير پاي گذارده و زندگي و كار شخصي را پشت سر انداخته مجنون وار به سوي تو روي آورده ام.

مگر جز عشق و جذبه است كه دروجود من مي باشد؟ آيا اين عشق را من خود به وجود آورده ام و خود درنهاد خويش قرارداده ام؟ هرگز. مگر من قادرم چنين كاري انجام دهم. مرا چه نيروئي هست كه يك چنين قدرت مغناطيسي عظيم در وجود خويش پديد آرم. بدان كه اين عشق از من نيست و از جانب معشوق حقيقي است. همان كس كه در تو زيبائي و لطف و عطر و جذبه آفريد در من هم عشق و علاقه گذاشت تا مرا به سوي تو بكشاند و قوه اي مثبت و منفي ايجاد نمايد تا با آن جهان را آبادان كند.

اين امر اوست كه به مغز و مكانيسم حواس من تابيده و مرا عاشق و شيدا كرده است. اگر روح او در من نبود و جسم از طرف او به من بخشيده نميشد اين عشق هم به وجود نمي آمد.

اين عشقي كه در من است از خداست و با عشق همة عالم موزون و همراه است و در حقيقت عشق واحد و وحدت است كه در همه مخلوقات به صورتي تجلي مي كند. همين عشق است كه موجب وصل به خدا و وحدت است. همين عشق است كه نتيجه آن پيوند و اتصال مي باشد. هر پيوندي نيز رو به سوي وحدت مي رود پس بدان كه عشق من عشقي الهي است. در اين صورت بيا و از روي صفا دست مرا بگير و اين عاشق بي شكيب را در راه خدا بنواز.

گل – اي بلبل، پاكيزه سخن مي گوئي و دلايلت چنان دلنشين است كه انسان را دعوت به قبول مي كند. اما من در صحت ادعاي تو مشكوكم. مي داني علت شك من چيست؟ علت همين بي اعتنائي من نسبت به تو است. همين حالتي است كه تو آن را جفا مي خواني. اگر راستي اين عشق تو از خداست و اين لطف و زيبائي من هم از اوست بايستي به محض ابزار عشق تو من تسليم شوم و به آغوشت پناه برم. به چه دليل من حاضر به قبول عشق تو نيستم؟ آيا اين سخن درست نيست؟

بلبل – نه. تو اشتباه مي كني. اين جور و جفاي تو دليلي بر رد ادعاي من نتواند بود اين جفاكاري تو نيز حكمتي دارد كه از جانب يزدان است. مي داني چرا؟ براي اين كه اگر جفاكاري نباشد عشق تجلي نمي كند. اين ناز و عشوه و غمزه و بيوفائي و جفاكاري همه وسائلي است براي اين كه عشق جلوه نمايد و فروزان شود. اگر عاشق فوراً و به سادگي به معشوق بپيوندد آن شور و شوق و التهاب فرومي نشيند و ديگر درخشندگي و تجلي نخواهد داشت اما هر چه جفاي معشوق و كناره گيري و دامن فراچيدنش بيشتر شود لهيب شوق عاشق تيزتر خواهد شد و هرچه او دوري كند اين فروزان تر مي گردد. بدان كه اين همه تجليات عظيم عشق در ادبيات جهاني، اين همه فريادهاي بلند كه به صورت نثر و شعر در عالم به وجود آمده تماماً به خاطر جفاي معشوق و سختي وصل است. اگر وصل به آساني ميسر مي شد كسي از عشق نمي ناليد و درد دل نمي كرد و حال آتش دروني را بيان نمي نمود و همة اين عشقهائي كه در عالم در كتابها و اشعار و سخن ها، داستانها و فيلمها بيان شده همگي اظهار همين درد و آتش نهاني است. پس سخنان تو درست نيست زيرا همان مصلحت الهي كه عشق ترا در من و زيبائي را در تو آفريد جفا را هم در تو گذاشت تا چنين اثري كند و آتش مرا تيزتر كرد تا از پاي ننشينم و دنيا را با عشق خود روشن سازم.

پس بدان كه اين همه عاشقان كه تو داري و لحظه اي لقاي تو در آنها آن همه شوق و اشتياق افروخته است به خاطر حكمتي است كه بيان گرديد.

گل – مثل اين كه درست مي گويي و دلايلت صحيح است. با تمام اين احوال در خود تمايلي نمي بينم كه عشق ترا قبول كنم.

بلبل – اي گل بدان كه اين سخن هم از ناز است. مي دانم كه تو هم در دل خود تمايلي به من داري اما ناز از خواص تست و بايستي با اين ناز آتش مرا تيزتر كني و مشتاق ترم سازي.

اما چه گويم كه تو از دل عاشقان بي خبري كه در چه التهابي هستند. نمي داني چگونه دوست از فراق تو اشك حسرت مي ريزد. نمي داني چه غوغائي در دل يار به خاطرت بر پا است. تنها فكر و ذكر تو آن است كه ناز و عشوه را بيفزايي. آيا هيچ مي داني كه اگر هم مرا از خود براني هرگز به حال قهر و جدايي از پيشگاه تو نخواهم رفت و از تهديد و نهيب تو هم نخواهم ترسيد. بس است. دست از جفا بردار و به سوي من توجه كن و به اين بيمار دردمند لطفي بنماي و بوسه اي از لب شيرينت عطا كن.

گل – اين چه سخني است كه مي گوئي، چرا حيا را كنار گذارده و پرده شرم را پاره كرده اي. بوسه يعني چه؟ تو خود مي گوئي عشق الهي و خدايي من است و اينك از بوسه سخن مي گويي و مي خواهي آن را با شهوت بياميزي. زود از اين خيال خام منصرف شو.

بلبل – اي گل مي بينم باز هم در گمراهي هستي – اين كه مي خواهم ترا ببوسم درست است كه دهان من بوسه مي زند اما در حقيقت دهان من نيست. اين دهان را چه كسي در من قرار داده و اين عشق آتشين را كه به بوسه مي انجامد كي در من نهاده. اين بوسه تجليات روح الهي است. روح است كه اين بوسه را ميزند. اگر روح او را نداشتم قادر به بوسه نبودم. پس آنها كه اين عمل را عيب مي دانند غافلند كه تمام وسائل آن را خدا به من ارزاني فرموده و جذب و لطفي كه باعث كشش من به سوي تست نيز از جانب او است صورت مي گيرد. همة اينها از جانب ديگري است و در آن هيچ عيبي نخواهد بود.

وقتي سخن بلبل به اينجا رسيد گل كه به دلائل و كلمات او تسليم شده و در عين حال جذبه و عشق الهي او را به سوي بلبل كشانده بود به بلبل پيوست. لذتي كه از بوسه و وصل آنها حاصل مي گردد همان لذت وحدت و پيوند عالمي است چون اصل عالم وحدت است هر چيزي كه به طرف اتصال و پيوند باشد به هر صورتي كه هست لذت بخش است و اين كه بوسه و وصل اين همه لذت مي دهد به خاطر همين وحدت است. دو نيروي الهي كه در دو ظرف جسد ظاهراً از هم جدا بودند به هم مي پيوندند و از برخورد اين دو سيم مثبت و منفي جرقه اي از شوق بر مي خيزد كه باعث بقا و بهجت جهان است.

اي عزيزان علت اين كه هر گونه اتحاد و پيوستي شيرين است جز به خاطر لطف وحدت نيست. وه چه لذت بخش و شيرين است وصال عاشق و معشوق كه پس از مدتي جدائي به هم مي رسند. آيا فكر كرده ايد كه داستان ساده و عادي عاشقان مشهور مثل ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد و وامق و عذرا و رومئو و ژوليت، و امثال آنها چرا آن قدر دلنشين شده كه سراسر عالم بشريت آن را به كرات و دفعات   بي شمار مي خوانند و لذت مي برند؟ علت همان بارقه وحدتي است كه از آنها تراوش مي كند – مي دانيد چرا ميلياردها شعر و نثر و كتاب و داستان و قصه و تآتر و فيلم و رمان همه در بارة عشق سخن مي گويند و مردم آن را مكرر در مكرر مي خوانند، و خسته نمي شوند؟ به خاطر همين شوق وحدتي است كه از آنها متجلي است.

وقتي بلبل و گل به هم ميرسند در واقع تجلي خداوندي در آنها ظهور مي كند. بشر هم همين حال را دارد. عوام مي گويند وقتي دو دل به هم ميرسد سومش خداست و ديگر بيش از اين ندانسته و نيروي سومي قائل شده اند.

اين حدود فهم آنهاست در حاليكه نيروي دوم و سومي در بين نيست و يك نيرو و عين وحدت است. همان مثبت و منفي است كه به هم مي پيوندد و وحدت مي پذيرد. اين است شعار وحدت و ايده آل وحدت كه جز خداي بي همتا را نمي شناسد.

محبوب من

عشق تار و پود جهانيان است و محور عالم وجود بر حول عشق مي گردد و چنانكه گفته شد نامهاي مختلفي كه بر عشق مي نهند مانند عشق حقيقي و مجازي و فروعاتي كه در اين رشته پديد آمده مثل اشتياق، شوق، علاقه همه جزء عشق است و درجات مختلفة قوي و ضعيف آنست كه نامهاي مختلف گرفته ليكن ماهيت آن يكي است.

گردش كرات

نمونه اين عشق و سرگشتگي همانا گردش كرات به دور يكديگر و گردش آنها در فضاست كه با نظم معين صورت مي پذيرد و يا گردش اين ذرة ريز و ظاهراً ناچيز و ديده نشده به نام اتم است كه با يك سرعت عجيب به دور هم مي چرخند. همه چيز در اين غوغا و عشق شريك است و حتي نور، كه در پاكي و لطافت به از آن نمي بينيم در اين گردش و چرخش با همة‌ عالم همراه است و فوتون ها و ذرات نامرئي آن گردشي برق آسا دارند.

جذبة مرد و زن

جذبه و كشش نر و ماده در بشر، در حيوانات، در نباتات و همة مظاهر خلقت كه باعث بقا و پايداري عالم است همه از روح كه امر خداست نيرو مي گيرند و چون ماشينها و آلات مختلف يك واحد سازندگي كه همه از توربين واحد نيروي خود را دريافت ميدارند همة مخلوقات جهان نيروي خويش را از آن مي گيرند و دليل آن چنين است كه هر گاه جسمي بدون روح باشد (كه به آن مرده اطلاق ميكنند) قادر به عشق بازي نمي باشد.

اگر چنين قدرت و نيروئي در جهان نمي بود تمام كارهاي عالم مي خوابيد و اصلاً حركتي در بين نبود تمام حركات و جنبش ها و فعاليت ها از نيروي عشق قدرت مي گيرد كه آن هم نيرويش از روح است در اين خصوص تفكر كنيد تا حقيقت را دريابيد.

منبع عشق

اين منبع عشق كجا است. منبع همان عالم لايتناهي و وجود محبوب و معبود كل است كه همه چيز از او پديد آمده و به سوي او بازگشت مي كند و همة حول ها و تحويلها و قوتها از جانب اوست . از منبع لايتناهي و پايان ناپذير عشق اوست كه به تمام پديده هاي عالم خلقت بخشيده شده تا آنها را به انجام وظيفه وا دارد .

درد و دارو

اين عشق هم درد است و هم دارو. درد است براي اين كه شخص را به تكاپو و جنبش و فعاليت اندازد و در پي مقصد و هدف و نتيجه روان سازد. تا درد نباشد، كسي جنبش نمي كند و به فكر چاره نمي افتد. پس از اين كه درد شدت گرفت و صاحب خود را به راه انداخت آنگاه كه به مقصد رسيد آن عشقي كه جنبة درد داشت خود مبدل بدارو مي گردد و باعث راحت جسم و روان است.

تراوش قدرت

پس مي گوييم كه آن محبوب گل و يار عزيز عالمي من كه محبوب جهان است داروي جسم و جان همگان نيز مي باشد و پرتوش چنان متجلي است كه در مقابل نور آن سخن از خورشيد و ماه نتوانم گفتن زيرا ماه و خورشيد تراوش ناچيزي از قدرت اوست و ميلياردها ميليارد مخلوقات برتر از آن دارد . پس تشبيه اين نور با اين الفاظ بشري از ناچاري و به علت نداشتن دسترسي به تعبير صحيح است .

جلوة كامل

چه توان كرد؟ لغاتي ندارم كه با آن بتوانيم حقايق را چنانكه هست بيان كنيم. لذا ناچار از تعبيرات و اصطلاحاتي كه در دسترس است بكار مي برم و امثالي را كه نويسندگان و شاعران و گويندگان مي گويند در اين مورد بيان مي كنم.

مي گويم كه گل و لاله از اين كشش محبوب بهتر نيستند اما چه بگويم كه چندي نمي گذرد كه انسان از آن خسته مي شود. اينها چيزي نيستند كه قلب آدمي را تسخير نمايند. اما محبوب و معشوق بزرگ عالمي من كسي است كه قلب همة جهانيان را براي هميشه تسخير كرده و اين حقيقتي روشن است كه احتياج به اثبات ندارد. مگر نه آنست كه روح همه از اوست و عاريتي از منبع لايتناهي او بدانها سپرده شده. اين امانت عاريتي كه اتصالش از اصل هرگز قطع نمي گردد دائم در اختيار وي است. از اين روست كه بندة واله و حيران در مناجات مي گويم: «‌اي كسي كه جانم در دست تست». سر رشتة تمام علائق بندگان در يد قدرت وي است، چه تسخيري از اين بالاتر و استوارتر توان يافتن؟

اسارت عشق

اسارت و رشته در گردن داشتن و در بند بودن را در اين دنياي ما مذموم و موجب ناراحتي مي شمارند، اما مي گويم كه به داشتن اين رشته در گردن و اين بند در پاي افتخار مي كنم، بدان مي بالم، از آن شادمانم و اگر روزي در مخيله ام ساية اين پندار نقش بر بندد كه رشتة اتصال و كشش و علاقه از يك جانب سست گردد آن روز را لحظة بدبختي و بيچارگي خود مي شمارم. پس روي خويش به جانب معبود كل گردانده مي گويم: «اي عزيز – مغناطيسي كه مرا اينطور به سوي تو مي كشد قوي تر ساز، اين رشته اي كه مرا بدان سوي مي برد محكمتر كن و مپسند كه آني اين اتصال از صلابت و پيوند نيرومندي كه دارد سستي پذيرد». خلاصة مطالب بالا در يك رباعي

محبوب من است داروي جسم و روان                          با پرتو رخساره  كند ماه    نهان

گويم كه   گل و لاله  نباشد  به   از آن                                         يعني كه نموده قلب تسخير عيان

Ahura Mazda

No comments so far.

Be first to leave comment below.